امروز شنبه 27 مهر 1398
dastan.cloob24.com
2
بهم گفت قشنگه؟!
گفتم آره، ماهی خیلی قشنگی شده، فقط حیف نمی تونه تکون بخوره و پرواز کنه!
گفت ماهیها که پرواز نمی کنند! ولی منم مثل تو دوست دارم تکون بخوره و این ور و اون ور بره!
گفتم یعنی هیچ کاریش نمی شه کرد؟! حیفه کاردستی به این خوشکلی نمی تونه تکون بخوره! کاش پدر ژپتو بود بهش می گفتیم یه کاری کنه اینم مثل پینوکیو حرکت کنه! می فرستادیمش مدرسه بره درس بخونه واسه خودش کسی بشه!
گفت ولی این ماهیه باید بره توی دریا شنا کنه مدرسه که جای ماهیها نیست باید توی دریا باشه یا یه حوض پر از ماهی و با ماهیهای دیگه بالا و پایین بپره و شیطونی کنه!
سرم رو انداختم پایین و گفتم خیلی حیف شد کاش می تونست بره توی دریا شنا کنه!
دیدم اونم سرش رو پایین انداخت ولی ماهی که ساخته بود رو توی دستانش گرفت و نوازش کرد!
شب وقتی می خواست بخوابه ماهی رو توی دستانش گرفته بود و با حسرت بهش نگاه می کرد! شنیدم داره زیر لب می گه کاش می تونستی تکون بخوری ماهی کوچولوی دوست داشتنی من!
منم رو به آسمون کردم و به خدا گفتم خدایا چطوری تو کاری می کنی که ماهی ها توی دریا شنا می کنند؟! بعد از اینکه اونها رو می سازی چی بهشون می گی که اونها هم جون می گیرن و شروع به حرکت می کنند؟!
بعدش خوابیدم.
صبح با صدای فرشته از خواب بیدار شدم
داداش سینا داداش سینا ماهیییییییی
بلند شدم گفتم ماهی چی؟!
گفت ماهی داره تکون میخوره، ماهی داره تکون می خوره
به دستاش نگاه کردم دیدم واقعا ماهی داره توی دستاش تکون می خوره
گفت نگاه کن لبهاش رو هم داره تکون میده چیکارش کنم؟!
سریع رفتم از توی آشپزخونه یه کاسه رو پر از آب کردم و آوردمش توی اتاق و گفتم
زود باش بندازش این تو
فرشته هم زود ماهی رو انداخت توی آب
گفتم چی شده فرشته این ماهی رو از کجا آوردی؟ این که همون کاری دستی دیشبی که تو ساخته بودی نیست!
گفت چرا داداش سینا این دقیقا همون ماهی بود فقط دیشب خدا به خوابم اومد و گفت
ماهیهای توی دریا کاردستی فرشته ها هستند
من کاردستی فرشته ها رو تبدیل به واقعیت میکنم
و ماهی تو هم از الان یک ماهی واقعیه
بعدش که از خواب بیدار شدم دیدم واقعا ماهی من داره توی دستهام تکون می خوره و تورو از خواب بیدار کردم
گفتم یعنی تو فرشته ای؟!
خندید و گفت مگه شک داری؟! نگاه کن اسمم که فرشته است!
گفتم یعنی واقعا خدا خودش اومد به خوابت و اینها رو بهت گفت؟!
گفت آره واقعا خدا اومد توی خوابم و همه ی اینها رو خودش بهم گفت!
گفتم باور کردنش خیلی سخته ولی چیزی که الان خیلی مهمه اینکه زود باش لباس بپوش این ماهی کوچولو رو باید ببریم بندازیمش توی دریا!
گفت باشه داداش سینا، اشکالی نداره اینو ببریم بندازیمش توی دریا دلم براش تنگ می شه ولی اشکالی نداره حالا باز هم امشب یه دونه ماهی خوشکل دیگه واسه خودم می سازم!
گفتم باشه هر کاری دوست داری انجام بده فقط کوسه درست نکن که صبح از بخواب بیدار شدیم هر دوتای ما رو با هم بخوره!
خندید و گفت نه من بلد نیستم کوسه درست کنم فقط بلدم ماهیهای کوچولو درست کنم.
بعد هر دو با هم زدیم زیر خنده
نویسنده: مصطفی رسولی
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه